ابو ريحان بيروني

   

ادامه نوشته

استانلى ميلگرام و اطاعت از قدرت

 

در سال 1888 يك جرقه سوسوزن در محيط تاريك آزمايشگاهى در آلمان نويدبخش شروع يك انقلاب فنى با ابعادى بى سابقه شد. هاينريش هرتز فيزيكدان 31 ساله در انستيتو فنى كالسروهه يك مدار الكتريكى به وجود آورده بود كه در گوشه آزمايشگاهش جرقه زد و او جرقه ديگرى را در گوشه ديگر اتاق درست روبه روى آن مشاهده كرد. هرتز وجود امواج نامريى انرژى الكترومغناطيس را نشان داد كه قادرند به سرعت نور حتى در فضاى خالى حركت كند. وجود اين امواج را فيزيكدان اسكاتلندى جيمز كلارك ماكسولى 15 سال پيش از آن پيش بينى كرده بود و از آن زمان تا به امروز به صورت اساس و پايه شبكه جهانى راديو، تلويزيون و مخابرات دور درآمده است.

 

 

ادامه نوشته

ما سانتی‌متری حرکت می‌کنیم، آن‌ها کیلومتری

 

 

پای صحبت‌های دکترعارفی، وزیر اسبق علوم در کابینه اول شهید رجایی

 

گفتگو با دکتر عارفی در بخش قلب بیمارستان شریعتی در شرایطی انجام شد که هر چند دقيقه یک بار، یکی از رزیدنت‌ها وارد اتاق می‌شد و سؤالی می‌پرسید و رشته‌ کلام قطع می‌شد. حتی چند بار خود دکتر ناچار شد برای دیدن مریضی یا عکسی، حرف‌هایش را نیمه‌کاره بگذارد و از اتاق خارج شود اما هر بار که برمی‌گشت، بدون ذره‌ای مکث و تردید، حرف‌هایش را درست از همان جایی که قطع کرده بود، از سر می‌گرفت.

 

آقای دکتر در دوره شما ادامه تحصیل در خارج از کشور خیلی رایج بود، گویا شما هم بعد از فارغ‌التحصیلی‌تان از کشور خارج شدید، آن دوران چه تأثیری در پیشرفت حرفه‌ای شما داشت؟

خب در آن دوران، اکثر پزشکان ایرانی پس از فارغ‌التحصیلی‌شان برای ادامه تحصیل می‌رفتند خارج؛ و اغلبشان هم می‌رفتند آمریکا. بیشترشان هم همان‌جا ساکن می‌شدند و دیگر برنمی‌گشتند. من اگرچه از ابتدا می‌دانستم که حاضر نیستم در جایی غیر از ایران طبابت کنم، ولی به خاطر جوی که آن موقع وجود داشت، تصمیم گرفتم در یک امتحان علمی و یک امتحان زبان که برای پذیرفته شدن در دانشگاه‌های آمریکا الزامی بود، شرکت کنم. پس از قبول شدن در این آزمون‌ها در سال 1348 رفتم آمریکا. در بدو امر، ملزم بودیم یک دوره اینترنی را علی‌رغم این‌که در ایران گذرانده بودیم، طی کنیم. اینترنی در آن‌جا دوره‌های مختلفی داشت و من یک دوره‌ کوتاهی را که شامل چند ماه داخلی، چند ماه جراحی، چند ماه زنان و مامایی و چند ماه اطفال بود، انتخاب کردم. بعد از آن هم برای رزیدنتی، دوره اطفال را ترجیح دادم؛ چون کوتاه‌تر بود و من با شرایط روحی خاصی که داشتم، فکر می‌کردم ممکن است نتوانم آن‌جا دوام بیاورم.

 

مگر چه شرایطی داشتید؟

به هر حال برای افرادی مثل ما با این اعتقادات مذهبی و اخلاقی، وارد شدن به محیطی که کاملاً با محیط زندگی‌مان از نظر اجتماعی، فرهنگی و مذهبی تناقض و تفاوت داشت، دشوار بود. عده‌ای بودند که نمی‌توانستند خودشان را با محیط تطبیق بدهند و احتمال این‌که نتوانند آن‌جا دوام بیاورند، وجود داشت. من هم می‌ترسیدم دچار همین مشکل بشوم. ضمن این‌که من تا قبل از دوره سربازی از تهران خارج نشده بودم و سربازی در سیستان‌وبلوچستان، اولین سفر من بود. بعد هم از خاک سیستان که یک منطقه محروم و فقیر بود، ناگهان وارد نیویورک، بزرگ‌ترین شهر دنیا در بزرگ‌ترین کشور دنیا شدم. البته من که همراه همسرم به آمریکا رفته بودم، توانستم به زودی خودم را با محیط جدید تطبیق بدهم و تصمیم گرفتم مدارج علمی‌ام را طی کنم. بعد از تکمیل دوره دو ساله اطفال، دوره تخصصی داخلی را گذراندم که آن هم دو سال طول کشید و من که در طول این مدت به قلب و عروق هم  علاقه‌مند شده بودم، دو سال دوره فلوشیپ قلب و عروق را هم طی کردم. بدین ترتیب موفق شدم در سه رشته اطفال، داخلی و قلب و عروق تخصص بگیرم که طبق قانون مدارک آمریکا، اگر کسی بورد داخلی و اطفال را با هم داشته باشد، به صورت اتوماتیک بورد طب بلوغ محسوب می‌شود و من می‌توانم ادعا کنم که بر اساس قانون آمریکا متخصص طب بلوغ هستم. بعد از گذراندن این دوره‌ها در امتحان شرکت کردم تا بتوانم حق طبابت در آمریکا داشته باشم.

 

شما که گفتید قصد ماندن نداشتید؛ پس حق طبابت در آمریکا را می‌خواستید چه‌کار؟

بله، من هیچ قصد نداشتم آن‌جا بمانم و طبابت کنم. شرکت در آن امتحان هم دو دلیل داشت؛ اول سنجیدن علم و توانایی خودم و دوم، کسب مدرکی که خیلی‌ها به خاطر داشتن‌ آن به خودشان می‌بالیدند و ادعاهایی را مطرح می‌کردند. من خواستم این مدرک را بگیرم تا اگر کسی بخواهد کلاهش را کج بگذارد، بگویم من هم حق طبابت در آمریکا را دارم، اگرچه نمی‌خواستم از آن استفاده کنم. البته آن امتحان هم امتحان جالبی بود که سه روز طول کشید و ما از صبح تا عصر امتحان می‌دادیم. آن امتحان در آزادی کامل برگزار می‌شد و افراد قمقمه‌های چای و قهوه‌شان را آورده بودند و هر وقت دلشان می‌خواست، چای و قهوه می‌خوردند و آزاد بودند که بروند دستشویی و.... به هر حال، من در آن امتحان هم قبول شدم و حق طبابت در آمریکا را گرفتم اما از آن استفاده نکردم و پس از 7 سال با چند تخصص به ایران برگشتم و وارد دانشگاه تهران شدم.

 

 

 

شما در کابینه اول، یعنی کابینه شهید رجایی، وزارت علوم را برعهده داشتید. درست است؟

اولین وزیر علوم در کابینه دولت موقت، دکتر شریعتمداری بود و بعدش دکتر حسن حبیبی با حکم شورای انقلاب در این پست قرار گرفت. من در واقع سومین وزیر علوم بعد از انقلاب بودم که توسط شهید رجایی برای این پست انتخاب شدم. دوران وزارت من یک سال طول کشید و بعد با عوض شدن دولت، کابینه هم تغییر کرد.

 

شما در دوره‌ای وزیر علوم بودید که دانشگاه‌های پزشکی هنوز زیرمجموعه وزات علوم بودند. وضعیت آموزش پزشکی آن دوره را در مقایسه با الان چطور می‌بینید؟

مشکلی که آن زمان وجود داشت و باعث شد عده‌ای از دوستان تصمیم بگیرند آموزش پزشکی را از وزارت علوم جدا کنند، کمبود پزشک بود. همان‌طور که اشاره کردم در زمان رژیم سابق، بیشتر اطبا از کشور خارج می‌شدند؛ مثلاً بین همکلاسی‌های خود من که حدود 300 نفر بودیم، شاید 7 یا 8 نفر در ایران ماندند و از آن تعداد هم بیشترشان کسانی بودند که به یک علتی نمی‌توانستند بروند، حالا یا امتحان نداده بودند یا به وزارت بهداری بدهکار بودند. چون در زمان ما وزارت بهداری آمد در سال اول به دانشجوها گفت حاضریم از حالا شما را استخدام کنیم تا بعد از فارغ‌التحصیلی 7 سال در خدمت بهداری باشید و ماهی 250 تومان هم مقرری می‌دادند. در نتیجه بعد از پایان دوره تحصیلات، پزشکانی که این پیشنهاد را قبول کرده بودند، حدود 17 هزار تومان به وزارت بهداری بدهکار بودند. البته من با آن‌که جزء 60 نفر اول کنکور بودم و این پیشنهاد هم شامل همین افراد می‌شد، قبول نکردم. با این حساب، تعدادی از افرادی که نتوانستند از مملکت خارج شوند به خاطر بدهکاری‌شان به دولت بود که نرفتند. در چنین شرایطی ما پزشکانمان را برای آمریکا و کانادا و اروپا تربیت می‌کردیم و مردم خودمان بدون پزشک باقی می‌ماندند. دولت‌های وقت هم ناچار می‌شدند از بنگلادش و پاکستان و هندوستان پزشک بیاورند و به آن‌ها حقوق بدهند؛ آن هم پزشکانی که در مملکت خودشان جایی نداشتند و خدمت قابل‌ملاحظه‌ای نمی‌توانستند برای مردم ما انجام بدهند. در نتیجه باید راه حلی پیدا می‌شد که این کمبود پزشک ایرانی جبران شود و تعداد پزشکان زیاد شود.

 

و این تنها راه‌حل بود؟

در آن دوران، بله. شاید تنها راه بود؛ چون امکانات دانشگاه‌ها و بیمارستان‌های مربوط به وزارت علوم، تکافوی این برنامه را نمی‌کرد و اگر ادغام صورت نمی‌گرفت، رسیدن به چنین هدفی خیلی دشوار بود. البته این کار در زمان خودش اصولی و درست بود و شاید امروز که تعداد پزشک بالا رفته و امکانات و تقاضاها تغییر کرده، دیگر ادامه این سیستم لازم نباشد.

 

از نظر سطح علمی چطور؟

خب، از نظر علمی تفاوت‌هایی به وجود آمده؛ اما اگر نگوییم که در این سال‌ها ما حرکت رو به جلویی نداشته‌ایم، باید بگوییم حرکتمان کند بوده است. من در دوره وزارت خودم هم همین عقیده را داشتم که اگر دانشگاه بخواهد به معنای واقعی دانشگاه باشد، باید برایش چند ضابطه تعریف کنیم. یکی این‌که بهترین و شایسته‌ترین افراد را برای ورود به دانشکده‌های پزشکی انتخاب کنیم. من وقتی وزیر علوم بودم، به معاونین خودم گفتم بروید در سطح کشور بگردید و کسانی را که در دیپلم معدل 20 گرفته‌اند، شناسایی کنید و این افراد را برای ورود به دانشگاه انتخاب کنید. برای رشته پزشکی این بیشتر صادق است. باید ضوابطی تعریف شود که طبق آن‌ها با معیارهای صحیح و علمی، باهوش‌ترین و شایسته‌ترین افراد برای این رشته انتخاب شوند. بعد، از بین این افراد، باز بهترینشان را برای استادیاری و هیأت علمی در نظر بگیریم. نکته مهم دیگر این‌که اعضای هیأت علمی باید تمام‌وقت باشند، البته مشروط بر این‌که تأمین مالی داشته باشند، نه این‌که تفاوت زیادی وجود داشته باشد بین کسی که در دانشگاه کار می‌کند و پزشکی که در بخش خصوصی مشغول به کار است. هیأت علمی فقط زمانی می‌تواند تمام و کمال در خدمت آموزش پزشکی باشد که تمام‌وقت با فراغ خاطر در دانشگاه مشغول به کار باشد؛ یعنی امکان‌پذیر نیست که کسی ادعا کند من کار علمی انجام می‌دهم اما ساعت‌های محدودی را در مراکز دانشگاهی بگذراند و بقیه‌اش را در بیمارستان خصوصی.

 

چرا؟ مگر تناقضی وجود دارد؟

همه پزشکان می‌دانند که اگر یک طبیب، مریضش بدحال باشد، صبح نمی‌تواند مغزش را از نگرانی آن مریض خالی کند و در کنار دانشجوهایش در مراکز علمی کار کند، بدون این‌که فکر و حواسش دنبال آن مریض باشد. ولی متأسفانه چون دانشگاه‌های ما از نظر مالی، اعضای هیأت علمی را تأمین نمی‌کنند، این پزشکان خواه‌ناخواه به سمت بخش خصوصی کشیده می‌شوند و این مشکل در بسیاری از رشته‌های دانشگاهی ما وجود دارد. مثلاً در آن دوران، در بخش کشاورزی شاهد بودم که اساتید دو ساعت یا چهار ساعت درس می‌دهند و بعدش به کارخانه خصوصی می‌روند یا مثلاً به جای این‌که در مراکز علمی کشاورزی باشند، در زمین‌های شخصی خودشان کار می‌کنند. در رشته پزشکی هم این یک آفت است و اگر وزارت بهداشت می‌خواهد آموزش پزشکی‌اش را سروسامان بدهد، باید برای اعضای هیأت علمی‌اش امکانات معیشتی و تسهیلات لازم را بدون تبعیض فراهم کند. ولی متأسفانه الان وضع بیمارستان‌های دانشگاهی ما به نحوی است که هر تکنولوژی جدیدی، بیشترین و بهترینش وارد بیمارستان خصوصی می‌شود و حداقل‌های ممکن -آن هم شاید- در بیمارستان‌های دانشگاهی موجود است که گاهی همین حداقل‌ها هم وجود ندارد. با چنین وضعیتی نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که یک استاد علاقه‌مند به کار، در بیمارستان دولتی دوام بیاورد. لذا می‌شود شرایط فعلی؛ که اعضای هیأت علمی، کار در دانشگاه را به عنوان یک ممر درآمد یدک می‌کشند اما اصل نیرو و توانشان را در بیمارستان‌های خصوصی و مطب‌ها می‌گذارند. این کاملاً منطقی است و عجیب است اگر توقع داشته باشیم استادی که با نیم ساعت یا یک ساعت کار در بخش خصوصی، حقوق یک ماه کار در دانشگاه را دریافت می‌کند، فقط به کار دولتی و تدریس اکتفا کند.

 

پس معتقدید که وضعیت فعلی نامطلوب است؟

بله، درواقع ما در یک دور و تسلسل باطل حرکت می‌کنیم و برای نجات از این وضعیت باید برنامه‌ریزی دقیقی انجام داد. اما متأسفانه برنامه‌ریزی خوبی هم وجود ندارد و این مشکلات معلول همان زیربناهای قدیمی است. البته من انکار نمی‌کنم که ما الان نسبت به شرایطمان در50 سال پیش وضعیت خیلی بهتری داریم اما این قابل مقایسه با حرکت‌هایی که در کشورهای دیگر دنیا انجام می‌شود، نیست. حرکت ما سانتی‌متری است، در حالی که حرکت‌ آن‌ها کیلومتری است و این را می‌توان در کنگره‌های بین‌المللی که برگزار می‌شود، از تعداد مقالاتشان و میزان دقت و عمق مطالبی که بررسی می‌کنند،  متوجه شد.

 

آقای دکتر، از مرکز قلب تهران و ایده ساخت اولیه‌اش برایمان بگویید.

من همیشه یک اعتقادی داشته‌ام که هنوز هم بر سر آن عقیده هستم؛ برایش مثالی می‌زنم: اگر ما بخواهیم به کسی یا کسانی شنا یاد بدهیم، اولین چیزی که لازم داریم یک استخر است. ما نمی‌توانیم با کتاب و دستورالعمل به افراد بگوییم که مثلاً دستتان را بالا ببرید و این‌جوری نفس بکشید. باید اول یک استخر داشته باشیم. دوم، آب تمیز و سوم، دایو بلند و نهایتاً یک مربی خوب.

در کار پزشکی هم این مثال صادق است. ما اگر بخواهیم از نظر تشخیصی و درمانی به سطح مطلوبی برسیم، اول از همه محیط می‌خواهیم. ما برای بیماران قلبی‌مان جا نداشتیم و باید قبل از هر چیز یک محیط مناسب برای آن‌ها مهیا می‌کردیم. من به خاطر این اعتقادی که داشتم، هرجا که پا گذاشتم، شروع کردم به ساختن. وقتی رئیس بیمارستان شریعتی بودم، همین ساختمان هفت طبقه اورژانس را ساختم که امروز در زمینه پیوند مغز و استخوان در سطح جهانی فعالیت می‌کند. احداث مرکز قلب تهران را هم با دست خالی، بدون داشتن یک ریال و با نام خدا شروع کردم، دعای حضرت امام هم پشتوانه‌ام شد و توانستم بزرگ‌ترین بیمارستان قلب را تأسیس کنم. این مرکز فقط در ایران منحصر به فرد نیست، بلکه از نظر وسعت تجهیزات و امکانات و معماری بیمارستانی، شاید یکی از بهترین بیمارستان‌های قلب دنیا باشد. من کشورهای مختلف دنیا را دیده‌ام؛ از انگلیس و آمریکا تا ژاپن و بسیاری از کشورهای اروپایی، شما مجموعه‌ای را پیدا نمی‌کنید که به این شکل، همه امکانات لازم را برای تشخیص و درمان بیماری‌های قلبی داشته باشد. ولی خب، من 14 سال از بهترین‌ دوران زندگی‌ام را برای ساختن این بیمارستان صرف کردم و هنگامی که ساخته شد، اوضاع برخلاف ایده اولیه و هدف اصلی من پیش رفت.

 

هدف شما چه بود و چرا محقق نشد؟

من می‌خواستم این مرکز که از نظر سخت‌افزاری ایده‌آل و کامل بود، از نظر نرم‌افزاری هم در همان سطح باشد؛  بهترین پرسنل و شایسته‌ترین نیروها از نظر تشخیصی و درمانی و تحقیقاتی در سطح جهانی در آن‌جا فعالیت کنند و در کل دنیا حرف اول را بزنند. اما این مرکز در زمان دکتر پزشکیان و دکتر ظفرقندی مورد بهره‌برداری قرار گرفت و نظرات من به هیچ‌وجه لحاظ نشد و اهداف و اقدامات من نادیده گرفته شد. البته اخیراً رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران که برای من قابل احترامند، برای جبران گذشته‌ها آمدند و با من صحبت کردند که سمتی را در این مرکز قبول کنم اما من نپذیرفتم؛ چون وضعیت فعلی این مرکز با آن چشم‌اندازی که من در نظر داشتم، بسیار متفاوت است.

 

با تشکر از فرصتی که در اختیار مجله نظام پزشکی قرار دادید.

http://www.irimc.org/Magazines/ViewSection.aspx?id=6266